سيد صادق سجادى

392

تاريخ برمكيان ( فارسى )

صحبت زرارة را ياد فرمود و از حال زرارة پرسيد و اين بيت را به تعريض باز خواند : ليت هندا انجزتنا ما تعد * و شفت انفسنا مما تجد و استبدت مرة واحدة * و انما العاجز من لا يستبد « 1 » جعفر دريافت كه اين كنايه نسبت به اوست و در آن شب مصراع اخير را بسيار خواندى . گويند يكى ديگر از اسباب تغيّر مزاج خليفه بر جعفر قضيّهء مذكور بود . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 8 ] ثقات معتبر در كتب آورده‌اند ، و من از سفيان احمد كه پدر و جدّ او از چاكران فضل ربيع وزير مأمون بودند شنيده‌ام ، كه وقتى سندىاى « 2 » در بغداد آمد و حاجتى داشت كه در آن درمانده بود . از هركس مىپرسيد كه بر در كه روم مرا با عرب و عجم هيچ نسبتى نيست وسيلت با بزرگان كدام معنى را سازم ؟ هر كسى او را مىگفت هم چو تو درماندهء بيچاره‌اى بر فضل يحيى برمكى بايد رفت . كار تو از چنان كريمى ساخته شود . سندى بر درگاه او نشسته مىبود . در حال كه خبر آمدن او به سمع فضل رسانيدند ، فضل او را در ساعت درون طلبيد و مترجمى كه زبان سندى را بداند با او حاضر گردانيد . سندى به زبان خويش دعا و ثنا بگفت و گفت مرا ، كه همچو من صد هزار غلامان ترا غلام آمد ، بر در تو كه در عالم مثل و نظير ندارى نشان داده‌اند . كرم ترا دست‌آويز ساخته‌ام و بر در تو شنافته‌ام . فضل ترجمان را گفت كه اين سندى چه مىگويد ؟ ترجمان گفت مىگويد ، بيت : به جاى ما كه بزرگى و جود ياد كنند * برند نام تو را پيش در زنند مثل « 3 » فضل در حال اشارت كرد كه تا صد هزار دينار مغربى و اشترى سرخ‌موى دو كوهان بدان مرد سندى بدادند و يك هزار دينار زر سرخ و يك اسب مطوق بدان مترجم كه سخن آن سندى را بياراست بدهند ؛ و فرمود تا سندى را معذرت كنند كه از دوردست بر ما رسيدى حق قدوم تو چنان‌كه واجب بود نتوانستم گزارد . سندى از شادى آن

--> ( 1 ) . اين ابيات از عمر بن ابى ربيعه است . ( 2 ) . متن : سيّدى . تصحيح از نسخهء اساس و ك . در متن حاضر ، به موضعى ديگر نيز سندى آمده است . ( 3 ) . در متن چنين است . بيت را در جايى نيافتم .